هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

خبر خوش

1393/4/18 10:45
نویسنده : هما
135 بازدید
اشتراک گذاری

به نام اویی که تورا به ما هدیه داد....

دختر قشنگم از امروز به امید خدا تصمیم گرفتم تا از تو و برای تو بنویسم .از همان آغازین لحظه زیبایی که خداوند مهربان تورا به ما بخشید.

من و مامان بزرگت اونروزها رفته بودیم سبزوار چون عقد دایی حسن بود. در یک صبح افتابی و  قشنگ زمستانی که  مصادف بود با دوشنبه 92/12/19 من با خاله زهره برای ازمایش خون به ازمایشگاه زرگریان سبزوار رفتم.تا اونروز به هیچ کس نگفته بودم ولی خودم وجود تورو احساس میکردم. غروب بود که با یاسمن(دخترخالم) به بهانه خرید رفتیم بیرون ومن اونجا به یاسمن گفتم که میخوام جواب ازمایش رو بگیرم.جواب رو که گرفتم تو همون ازمایشگاه بازش کردم از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم تا تو ماشین نشستم یاسمن ازم پرسید و وقتی بهش گفتم کلی ذوق کرد و همدیگرو بغل کردیم وبعد به خونه مامانجون رفتیم ولی به روی خودم نیاوردم واز یاسمن هم قول گرفتم به کسی نگه تا وارد شدیم خاله زهره اومد تو اتاق . ازم پرسید وقتی بهش گفتم از خوشحالی اشک تو چشاش جمع شده بود ومحکم بغلم گرفت. ازم خواست تا به بقیه هم بگیم تا خوشحال شن ولی من گفتم نه الان زوده....

خلاصه بعد از اون صبح 92/12/21 با مامان رفتیم مشهد و قرار بود بابات از سرخس بیاد تا همو ببینیم .حدود بعد از ناهار بود که بابات رسید و بعداز ظهر که مامانی رفته بود حرم وهانیه هم بادوستش رفته بود بیرون، من و بابا تنها بودیم که من رفتم تو بغل بابا نشستم و یه کارت پستال کوچولوی قشنگ بهش دادم وتبریک گفتم وقتی اونو باز کرد و خوند اشک تو چشاش حلقه زد و از خوشحالی چشاش برق میزد اونوقت همو بغل کردیم وکلی بوسیدیم و از خوشحالی اشک ریختیم و خدارو شکر کردیم بخاطر این هدیه قشنگی که بما داده بود

اون شب با بابا رفتیم حرم ، شب خیلی قشنگی بود بارون رحمت خدا میبارید .اونجا کلی برای سلامتی  تو  و همه بچه ها دعا کردیم.... اون شب اولین زیارت سه تاییمون بود که تو هم همراه ما بودی.

عشقم بیصبرانه منتظر آمدنت هستیم.

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)