خبردادن به مامانی
دختر قشنگم ما مشهد بودیم که صبح روز 92/12/25 این خبر خوش رو به هانیه (دخترخالم) هم دادم و اونم کلی ذوق کرد و به بهانه خرید رفتیم بیرون .یک صبح قشنگ بارونی بود و بارون میزد و ماهم زیر بارون قدم میزدیم رفتیم و از سونو گرافی شوریده وقت گرفتیم واسه بعداز ظهر و دوباره عصر به بهانه خرید بیرون زدیم .خلاصه بعداز ظهر که سونو رو انجام دادیم و برگشتیم خونه شب قرار بود با مامانی و هانیه بریم حرم.من تا اون وقت چیزی به مامانی نگفته بودم.منتظر یه وقت مناسب بودم.خلاصه اون شب باهم رفتیم حرم و وقتی مامانی زیر گنبد روبروی ضریح ایستاده بود و دعا میکرد آروم رفتم کنارش و تو گوشش گفتم واسه نی نی منم دعا کن.باورش نمیشد هاج و واج نگام میکرد و بعد کلی ذوق کرد و دعوام کرد که چرا زودتر نگفتم....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خبردادن به مامانی
