هیما عسل مادر! تو این روزهایی که گذشت و همش در کنار تو بودن شادی و سرزندگی بود یه لحظه هایی هم پیش اومد که غمگین شدم و گریه کردم. عموجان که عموی مامانجونه تو روزی از روزهای بهمن ماه به رحمت خدا رفت.من عموجانو مثل باباجون دوسش داشتم خیلی مهربون بود و او هم منو خیلی دوست داشت و همیشه اینو بهم میگفت.خیلی دلتنگش شدم چون خیلی وقت بود که ندیده بودمش .بخاطر شما هم که خیلی کوچولو بودی نتونستم واسه مراسمش برم.خدا روحشو قرین رحمتش کنه. بخاطر مراسمی هم که خاله شهناز تو کرج گرفته بود خودش بهانه ای شد که همه خاله ها و بچه هاشون،دایی ها و خانوماشون اومدن و دیدارها تازه شد. همه از دیدن تو کلی ذوق کردن و خیلی لطف داشتند و برات کادوهای خوشگل خوشگ...