هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

نوروز94

1394/1/24 13:11
نویسنده : هما
210 بازدید
اشتراک گذاری

 هیمای نازنینم

بهار امسال برای من و باباییت یکی از زیباترین بهارهای زندگیمون بود. بهار امسال درکنارتو رنگ و بوی دیگری داشت.همه چیز زیباتر بود ،رنگی تر بود ،چون تو درکنار مابودی تو و لبخندهای زندگی بخشت.پارسال مثل این روزها تو درکنارمابودی اما درون من ،توی دل من بودی و لی امسال میتونستیم ببوسیمت ودر آغوشت بگیریم که لذتی داره وصف ناپذیر. امسال اولین باری بود که تو با چشمای قشنگ خودت درختهای سبز و شکوفه هارو دیدی بارون و بوی بهار رو استشمام کردی .تمام روزهای عمرت بهاری باد نازنین مادربوس

ما چندروز قبل تعطیلات نوروز راه افتادیم بسمت سبزواروسرخس.ما ظهر سه شنبه یعنی 93/12/26 راه افتادیم. شما تا نزدیکای دامغان اروم و خوب تو صندلیت نشسته بودی ولی از وقتی هوا تاریک شد شروع کردی به بدخلقی و تا شب که رسیدیم سبزوار کلی هم خودتو اذیت کردی هم منو.از اونجا فهمیدم که دوست نداری شب توراه باشیم و ازاینکه همه جا تاریک بود خلقت تنگ میشد.

اونجا هم که رسیدیم همه خونه مامانجون بودن و چون به کسی خبرنداده بودیم از دیدن ما کلی ذوق زده شدن ولی تو چون خیلی خوابت میومد وخسته شده بودی از دیدن اون جمعیت زدی زیر ولی از فردا صبحش دوباره خوشحال و شاد بازی میکردی و میخندیدیمحبت

بیست و هفتمم که تولد نیلوفر جون بود وتا آخرشب کلی به ما و شما خوش گذشت.روز بعدهم که به اصرار یاسمن جون و اقا مجتبی رفتیم خونه اونا و شب رو اونجا بودیم و جمعه هم که مامانی با دایی جونات رسیدن سبزوار و همه دور هم جمع شدیم. چندروز بود که شما هی سعی میکردی غلت بزنی و بالاخره در شب سال تحویل که دقیقا مصادف با تولد چهارماهگیت بود یعنی 93/12/29 سرسفره شام که مشغول خوردن سبزی پلو با ماهی بودیم شما موفق شدی و غلت زدی و همه واست دست زدن و من و بابایی هم کلی ذوق کردیم. شب هم چون خسته بودیم و سال تحویل نصفه شب بود هممون گرفتیم خوابیدیم خجالتو روز بعد مشغول دید وبازدید شدیم.

عصر روز اول عید با دایی حسام و دخترخاله پسرخاله ها دسته جمعی رفتیم طبس که خیلی خوش گذشت و هوا هم  سرد بود و مامانی نذاشت شمارو ببرم و دو سه ساعتی پیش مامانی موندی.

صبح روز دوم عید هم که من و بابایی شمارو بردیم بهداشت وواکسن چهارماهگیتو زدی که همون لحظه یه کمی دردت اومد وگریه کردی و بعدش خدارو شکر خوب بودی.

از سه شنبه یعنی 94/1/4 به گفته دکترت اولین غذای جامد شما رو بهت دادم. و است  فرنی درست کردم  که خیلی بامزه شکلک درمیوردی و مزمزه میکردی و میخوردیش و من و بابایی کلی از کارات ذوق میکردیم و میخندیدیمبوس

خلاصه هفته اول با دیدو بازدیدها به خوبی و خوشی گذشت و پنج شنبه صبح راهی مشهد شدیم و رفتیم خونه فرزانه جون دوست مامان و تو هم یک عروسک خوشگل از خاله فرزانه هدیه گرفتی.

تو مشهدقصد زیارت هم داشتیم که بعلت شلوغی و طرح زوج و فردی که واسه ماشینا بود نتونستیم بریم حرم واز دور سلام دادیم .

بعد ناهار هم بسمت سرخس راه افتادیم و خدارو شکر بموقع و قبل تاریکی هوا رسیدیم و شما توراه اذیت نشدی.تو سرخسم به هممون خیلی خوش گذشت و دیدارها تازه شد. دوقلوهای عموحسین هم که خیلی ناز و خواستنی بودن و همش فکر میکردن تو عروسکیخندونک

تو اون چندوروز شما یه کار جدید یاد گرفته بودی و اون فوت کردن بود و وای از اینکه وقتی غذا بهت میدادم هوس میکردی فوت کنی و کل سروپای منو پراز غذا میکردیبوس

اونجا هم هوا و مناظر خیلی خوب بود و با اقوام بیرون رفتیم و بخصوص سیزده بدر هم که خیلی خوش گذشت.عصر از اونجا راهی سبزوارشدیم و صبح چهاردهم با مامانی و اویس اومدیم کرج و پس از چندین روز مسافرت دوباره برگشتیم خونه خودمون.خداروشکر بخاطر همه چیز . بخاطر این سفر خوبی که داشتیم خداروشکر

واینم اولین مسافرت شما بود تا مسافرتهای بعدی ببینیم خدا چی میخواد....

واما عکسهای مسافرت

هیما درتولد نیلوفر

هیما درطبیعت سرخس

هیما درسبزوار

پسندها (3)

نظرات (1)

خاله زهره
29 فروردین 94 16:12
عزیزمممم دلم برات یه ریزه شده هیما عسلیزود بیام باز ماچ مالیت کنم خوشگلم
هما
پاسخ