هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

شیرین تر از عسل

هیمای مهربونم.نازنینم این روزها و شبها واسه من و بابات خیلی زود میگذره! اینقدر غرق تو و زیباییهات هستیم که گذر زمان رو از یاد بردیم.هرروز که میگذره تو شیرین تر و خواستنی تر میشی.وهر روز یه کار جدید یاد میگیری. عزیز دلم هرروز صبح که از خواب پا میشی تا بهت سلام و صبح بخیر میگم یه لبخند شیرین تحویلم میدی که کلی انرژی میگیرم.یاد گرفتی هروقت بابا از سرکار میاد تا بهت سلام میکنه یه لبخند قشگ میزنی که بقول خودش کل خستگیاش در میره. خداروشکر که هستی.خداروشکر که تو رو داریم و داشتنت به همه دنیا می ارزه.از خدا میخوام تورو همیشه سالم و شاد واسمون نگه داره و تو تا همیشه دنیا بخندی. از خدا میخوام هر کی بچه دوست داره بهش عطا کنه تا ...
17 اسفند 1393

اولین لبخند

هیمای من.نفس مامان و بابا.تو اولین لبخندتو در روزهای اخر یک ماهگیت زدی و اونم به مامانیت.چون مامانی شبا میومدخونمون وبه من کمک میکرد.تو تا نزدیکای صبح پیش من بودی و دم دمای اذون صبح میبردمت تو اتاق خودت پیش مامانی تا کمی بخوابم.و تو همون روزها و لحظه های صبحگاهی بود که تو خوابتو کرده بودی و خیلی سرحال بودی به مامانیت که هی باهات صحبت میکردو قربون صدقت میرفت اولین لبخندتو زدی. قربون دختر خوشرو و خوش اخلاقم برم.البته این جدا از لبخندهای قشنگ و ملیحی بود که تو خواب میزدی و همچنان هم این کارو میکنی. عاشق لبخندهای شیرینتم. اولین خنده صدادارتم تو اواخر دوماهگیت کردی.اون شبی که بابا رو تخت نشسته بود کنارت و باهات صحبت میکرد و تو هم مثلا حرف میزد...
16 اسفند 1393

روزهایی که زود زود گذشت....

یک ماهگی   این روزها صورتتو سرت  بخاطر حساسیت ریخته بود بیرون .اخرم نفهمیدیم به چی حساسیت داشتی.فقط دکتر گفت پوستت زیادی حساسه!نازنینم انشالا همیشه سلامت و شاد باشی . یک و نیم ماهگی دو ونیم ماهگی ...
16 اسفند 1393

جشن ماهانه

هیمای مهربانم از وقتی به دنیا اومدی با خودم تصمیم گرفتم که تا جشن تولد یکسالگیت هر ماه واست یه کیک تولد درست کنم و بیست و نهم هرماه رو  با باباییت جشن بگیریم.اینم عکس کیکای تولد هرماهت تا به امروز.کیک یک ماهگیشو بعلت اینکه روزای اول  خیلی سرم شلوغ بود وقت نکردم تزیینش کنم    کیک سیب تولد یک ماهگی هیماجون کیک زبرا چهل روزگی هیماجون کیک موز تولد دوماهگی هیماجون کیک پنیر تولد سه ماهگی هیما جون ...
2 اسفند 1393

روزهای اول

هیمای نازنیم با اومدنت کلی شادی رو به خونه و خانوادمون اوردی.روزهای اول رو تو خونه مامانی بودیم و مامانجون و باباجونم کنارمون بودند.بابایی هم چندروزی مرخصی گرفت و تقریبا 10 روزی پیشمون بود.شبهای اول تو خیلی بی تابی میکردی و بعد فهمیدم که شیرم کمه و تو سیر نمیشی . مجبور شدم درکنارش شیرخشک هم بهت بدم. بعد چندروز خاله زهره و نیلوفرجون اومدند که کلی نیرو بخش بود واسه من.و بعد رفتن یاسمن جون اومد که کلی به اونم زحمت دادم ولی بودنشون خیلی آرومم میکرد.روزهای اول به دلیل حساسیتی که به داروها نشون دادم خیلی اذیت شدم و تقریبا بعد 10 روز تازه بهتر شده بودم. ولی همه این روزها باهمه سختیهاش گذشت و بودن تو در کنارمون از همه مهمتر بود.اینکه زندگیمون رنگ ...
2 اسفند 1393

پایان انتظار

سلام دختر زیبای من.بالاخره انتظار به پایان رسید و تو به دنیا اومدی و دنیای مارو زیباتر کردی... عزیزدلم از روزهای اخر بهت بگم.هر شب و روز  منتظرت بودم ولی انگار تو عجله ای نداشتی. تو این روزا هرچی شنیده بودم واسه زایمان طبیعی خوبه میخوردم .کلی خاکشیرو شربت زعفرون و کاسنی خوردم ،هی ورزش میکردم و تو این دوماه آخر کلی پیاده روی کردم حتی میدویدم !تا مثلا زایمان راحتی داشته باشم.تااینکه 28 ابان یعنی چهارشنبه شب رفتم دکتر و دکترم بعد معاینه گفت که دهانه رحمم اصلا بازنشده و خیلی سفته وممکنه دیر بشه. فردا صبح برو بیمارستان و بستری شو واسه سزارین. بهم معرفی نامه داد و من خیلی شوکه شده بودم چون از یه طرف همش خودمو واسه زایمان طبیعی اماده ...
2 اسفند 1393

انتظار

سلام مهربون مادر.دختر قشنگم.این روزها همش منتظریم.منتظر اومدن تو.منتظر بغل کردنت، نگاه کردنت، بوسیدنت، نوازشت... دکتر م تا اخر این هفته بهمون وقت داده تا شما به دنیا بیای. منم هرشب تا دلم یه درد کوچولو میگیره کلی ذوق میکنم و میگم حتما داری میای.ولی باز دوباره دردم آروم میشه و خوابم میبره تا ببنیم فردا صبح خدا چی میخواد.اینقدر دل تنگت شدم که هی چندبار وسوسه شدم برم سزارین کنم و تو رو از اون تو دربیارن ولی دلم نیومد همش دلم میخواد تو طبیعی به دنیا بیای. اونجوری که خدا میخواد. همشو سپردم به خدا.تو رو ،خودمو، وقت به دنیا اومدنتو و ......هرچی که اون بخواد همون میشه.اون از همه چی خبرداره  و میدونه چی واسمون از همه بهتره. الانم کار ما فقط دع...
25 آبان 1393