هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

روزهای اول

1393/12/2 15:19
نویسنده : هما
150 بازدید
اشتراک گذاری

هیمای نازنیم با اومدنت کلی شادی رو به خونه و خانوادمون اوردی.روزهای اول رو تو خونه مامانی بودیم و مامانجون و باباجونم کنارمون بودند.بابایی هم چندروزی مرخصی گرفت و تقریبا 10 روزی پیشمون بود.شبهای اول تو خیلی بی تابی میکردی و بعد فهمیدم که شیرم کمه و تو سیر نمیشی . مجبور شدم درکنارش شیرخشک هم بهت بدم. بعد چندروز خاله زهره و نیلوفرجون اومدند که کلی نیرو بخش بود واسه من.و بعد رفتن یاسمن جون اومد که کلی به اونم زحمت دادم ولی بودنشون خیلی آرومم میکرد.روزهای اول به دلیل حساسیتی که به داروها نشون دادم خیلی اذیت شدم و تقریبا بعد 10 روز تازه بهتر شده بودم. ولی همه این روزها باهمه سختیهاش گذشت و بودن تو در کنارمون از همه مهمتر بود.اینکه زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود.ما از روز پانزدهم بعد بدنیا اومدنت خلاف اصرارهای مامانی که میگفت تا چله تو اونجا بمونیم اومدیم خونه خودمون و مامانی اومد پیش ما.بعد چندروزهم مامان بزرگ و بابابزرگت واسه دیدن شما از سرخس اومدن پیشمون و  دل تنگی ها کمی رفع شد. هرروز که میگذشت تو بزرگتر میشدی و تغییر میکردی.روز به روز و لحظه به لحظه میشه قدرت خداوند رو در وجود تو دید.

اینم عکس اونروزای دخترم

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)