هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

پایان انتظار

1393/12/2 15:05
نویسنده : هما
234 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر زیبای من.بالاخره انتظار به پایان رسید و تو به دنیا اومدی و دنیای مارو زیباتر کردی...

عزیزدلم از روزهای اخر بهت بگم.هر شب و روز  منتظرت بودم ولی انگار تو عجله ای نداشتی. تو این روزا هرچی شنیده بودم واسه زایمان طبیعی خوبه میخوردم .کلی خاکشیرو شربت زعفرون و کاسنی خوردم ،هی ورزش میکردم و تو این دوماه آخر کلی پیاده روی کردم حتی میدویدم !تا مثلا زایمان راحتی داشته باشم.تااینکه 28 ابان یعنی چهارشنبه شب رفتم دکتر و دکترم بعد معاینه گفت که دهانه رحمم اصلا بازنشده و خیلی سفته وممکنه دیر بشه. فردا صبح برو بیمارستان و بستری شو واسه سزارین. بهم معرفی نامه داد و من خیلی شوکه شده بودم چون از یه طرف همش خودمو واسه زایمان طبیعی اماده کرده بودم و ازطرف دیگه باورم نمیشد که فردا میتونم تو رو تو بغل بگیرم.نمیدونی با چه حالی رفتم خونه مامانی و با مامانیکه حرف زدم گریه ام  گرفت. گفتم من خیلی دلم میخواست دخترمو طبیعی بدنیا بیارم اما بالاخره باید راضی بود به قسمت .دلمو راضی کردم و گفتم هرچی خدابخواد.باباییتم که از سرکار اومد باورش نمیشد فردا قراره تو رو ببینه.خلاصه اون شب اصلا خوابم نبرد تا خود صبح بیدار بودم.از اول صبحم بعد نماز شروع کردم به حاضر شدن و بالاخره ساعت8 صبح بیمارستان تخت جمشید بودیم.من و بابایی و مامانی. خلاصه بعداز کارهای اولیه من و بابایی رفتیم طبقه بالا و مامانی تو لابی موند و باباهم تا وقتی که لباس مخصوص اتاق عملو تنم کردن بود و بعد اون باید میرفت تو لابی.خلاصه با اینکه من خیلی نازک نارنجی بودم ولی بخاطرتو و واسه سلامتیت حاضر به انجام هرکاری بودم.خودمو واسه همه چی آماده کرده بودم.ساعتای 9 بود که منو بردن اتاق عمل و بعد از بی حسی موضعی بلافاصله جلو صورتم یه پرده زدن و خیلی زود شروع بکارکردن.منم خیلی حالم بد بود حالت تهوع داشتم و هی پرستارا باهام حرف میزدن.که بعد چنددقیقه دکتر بهم گفت آب دور بچه کم شده و بچه خودشو کشیده بالا.باید دوسه ضربه محکم به شکمت بزنم تا بیاد پایین نترسیا!!!و بعد شروع کرد باتمام زورش ضربه زدن به زیر سینم و منم با هرضربه یه داد بلند میزدم تا اینکه صدای گریه تورو شنیدم عشقم. دکترهم داشت باخنده میگفت چه دختر تمیزی... و بعد چنددقیقه هم  تورو اوردن بغل صورتم و بهم نشون دادن.خیلی سفیدو ماه بودی عزیزممحبت  دخترعزیزم تو در ساعت 9:35 صبح روزپنج شنبه 29 آبان ماه 1393 شمسی مصادف با 26محرم الحرام  سال 1436 قمری و20 نوامبر2014 میلادی چشم به دنیا گشودی و زندگی مارو از عشق لبریز کردی بوس

خلاصه کل مرحله بدنیا اومدن تو از بعد بی حسی شاید ده دقیقه هم طول نکشید  ولی بجاش بعداز اون ، انگار ساعت نمیگذشت.حالم خیلی بد بود دلم میخواست زودتر از اتاق عمل بیام بیرون و لی تقریبا ساعت 10 اوردنم بیرون وتا حدود 12 تو ریکاوری بودم.بعدم منو بردن تو اتاق و بعداز کارهای اولیه تو رو اوردن پیشم . نمیدونی چقد حس خوبی داشتم چقد دوستت داشتمو دارم.دلم میخواست چشم ازت بر ندارم تا اینکه خانم پرستار اومد و گفت وقت شیردادن به نی نیه. و تو رو گذاشت رو سینم تو هم که قربونت برم انگار از قحطی دراومده بودی یه مکهای محکمی میزدی که بیا و ببین.بعد اون  مامانی و باباییت اومدن پیشمون و مامانی و بابایی هردو گریشون گرفته بود از خوشحالی...خلاصه اون شب رو تو بیمارستان با مامانی موندیم و یه خانوم دیگم که اونم یه دختر به دنیا اورده بود هم اتاقیم بود. و تا خود صبح شما و اون دختره که اسمش آروشا بود نوبتی گریه کردین و بخشو رو سرتون گذاشتین.صبح که شد همسایه های اتاقمون میگفتن این دخترا نذاشتن هیچ کس بخوابه.خلاصه اون شب بخاطر درد خیلی بی حال بودم ولی روز بعد خداروشکر بهتر شدم و ساعتهای حدود 10 بود که بابایی اومد و کارهای ترخیص رو انجام داد و ما تقریبا ساعت 12 ظهر بود که رفتیم خونه مامانی. اونجا مامانجون و باباجونم از سبزوار اومده بودن و با دایی حسام و آزاده جون و عماد جون منتظر ما بودن.

 

من و بابایی تو را" هیما" نام نهادیم به معنای "بانوی عشق و عاشق". که تا همیشه دنیا عاشق بمانی و لحظه لحظه زندگیت را با عشق سپری کنی.

 

پسندها (2)

نظرات (1)

♥ایدا♥
2 اسفند 93 15:34
چه دختره شیرینو خوشگلی دارین بوسسسسسس به منم سربزنید خوش حال میشم راستی اپم