اولین لبخند
هیمای من.نفس مامان و بابا.تو اولین لبخندتو در روزهای اخر یک ماهگیت زدی و اونم به مامانیت.چون مامانی شبا میومدخونمون وبه من کمک میکرد.تو تا نزدیکای صبح پیش من بودی و دم دمای اذون صبح میبردمت تو اتاق خودت پیش مامانی تا کمی بخوابم.و تو همون روزها و لحظه های صبحگاهی بود که تو خوابتو کرده بودی و خیلی سرحال بودی به مامانیت که هی باهات صحبت میکردو قربون صدقت میرفت اولین لبخندتو زدی. قربون دختر خوشرو و خوش اخلاقم برم.البته این جدا از لبخندهای قشنگ و ملیحی بود که تو خواب میزدی و همچنان هم این کارو میکنی. عاشق لبخندهای شیرینتم.
اولین خنده صدادارتم تو اواخر دوماهگیت کردی.اون شبی که بابا رو تخت نشسته بود کنارت و باهات صحبت میکرد و تو هم مثلا حرف میزدی.هی از خودت صدا درمیاوردی و ماعاشق این حرف زدنت بودیم که یدفعه تو افتادی رو دور خنده و اونم چه خنده و ذوق کردنی از نوع صدادارش.ما هم واسه اولین بار بود که اینجور خندیدنتو میدیدیم ازشدت ذوق و خوشحالی اشکمون در اومده بود.منم که داشتم ازت فیلم میگرفتم از شدت خنده دستم میلرزید.الهی همیشه لبت خندون ودلت شاد باشه


اولین لبخند 
