خدایا شکرت،شکر
دختر قشنگ وشیرینم.امروز صبح یعنی 93/6/5 با یه حال دیگه از خواب بیدارشدم.داشتی تکون میخوردی اینش متل روزای قبل بود ولی اونقدر محکم تکون میخوردی که شکمم بطور خیلی واضحی اینور اونور میرفت. این اولین بار بود که این حرکتاتو میدیدم خیلی ذوق کرده بودم اونقدر که کلی خندیدم و قربون صدقت رفتم.تازه کلی تو رختخواب موندم و هی نگات کردم .نمیتونستم چشم از شکمم بردارم.قربونت برم بیصبرانه روزها رو میشمارم تا تو رو در آغوش بگیرم و تو بغلم اینقدر دست و پابزنی و شادی کنی.انشالا


راستی پریشب واسه مامانی مهناز کیک درست کردم اخه تولدش 2 شهریوره. و همگی رفتیم اونجا و براش تولد گرفتیم .متل همیشه با دو تا نوه ها عکس انداخت .انشالا سال بعد تو هم تو بغلش کنار پسرداییات تو عکس هستی.فدات بشم 


دو هفته قبل هم یعنی 93/5/24 جمعه بعداز ظهربود که هدی و سعید دوستای مامانی و باباییت اومدن خونمون و واسه من تولد گرفتن.هدی جون واسم کیک درست کرده بود.بااینکه اولین بارش بود ولی خوشمزه بود .دستشون دردنکنه اونشب هم خیلی خوش گذشت.



خدایا شکرت،شکر 
