هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

خبر خیلی خیلی خوش

1393/4/18 11:45
نویسنده : هما
165 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازنینم روزهای اردیبهشت برای همه مابه سختی گذشت ولی خدای مهربون بازهم لطف بی حدو نهایتش رو شامل حال ما کرد و اونروزها بسلامتی گذشتند.

در عصر شنبه 93/3/10  من و بابات با هم رفتیم سونوگرفی دکتر نوحی تو چهارراه طالقانی.اونروز هنوز نمیدونستم میشه تعیین جنسیت کرد یانه. آخه من و بابات خیلی دلمون دختر میخواست اما از وقتی فهمیدم باردارم سپردم به خدا .آخه نمیخواستم چیزی رو ازش به اصرار بخوام گفتیم راضییم به رضای خودش هرچی خودش مصلحت بدونه. خلاصه وقتی دکتر داشت سونو رو انجام میداد و به منشیش اروم میگفت تا تایپ کنه یه دفه با صدای خیلی ارومی گفت چه دختر قشنگیه!!! منو میگی اصلا باورم نمیشد انگار خواب میدیدم از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم دوباره ازش پرسیدم شک داشتم درست شنیدم یه نه؟! بابات اصلا صدای دکتر رو نشنیده بود من که با خوشحالی رو تخت نشستم گفتم: حجت، دختره! و اونم کلی ذوق کرد ولی سعی میکرد خودشو حفظ کنه. از اتاق سونو که بیرون اومدیم حجت نگام کرد و گفت هما از خوشحالی رنگ پوستت عوض شده .لپام قرمز قرمز شده بود.خیلی هیجانزده بودم خدارو شکر بخاطر این همه لطفی که بما داشت. راستی تو همین روز بود که من و باباییت صدای قلبتو برای اولین باربصورت واضح شنیدیم چون قبلش همه جا زود قطع میکردن و فرصت نمیدادن بشنویم. الهی قربون اون ضرباهنگ دل کوچولوت برم.

خلاصه اون روز بعداز سونو بابابات رفتیم شیرینی فروشی و شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مامانیت.آخه این خبر خیلی خیلی خوب مصادف شده بود با شب ولادت امام حسین (ع).رفتیم و وقتی مامانیت شنید کلی ذوق کرد و بوسم کرد .فرداش بهم زنگید و گفت از خوشحالی خوابم نبرده........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)