هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

خبردادن به مامانی

دختر قشنگم ما مشهد بودیم که  صبح روز 92/12/25 این خبر خوش رو به هانیه (دخترخالم) هم دادم و اونم کلی ذوق کرد و  به بهانه خرید رفتیم بیرون .یک صبح قشنگ بارونی بود و بارون میزد و ماهم زیر بارون قدم میزدیم رفتیم و از سونو گرافی شوریده وقت گرفتیم واسه بعداز ظهر و دوباره عصر به بهانه خرید بیرون زدیم .خلاصه بعداز ظهر که سونو رو انجام دادیم و برگشتیم خونه شب قرار بود با مامانی و هانیه بریم حرم.من تا اون وقت چیزی به مامانی نگفته بودم.منتظر یه وقت مناسب بودم.خلاصه اون شب باهم رفتیم حرم و وقتی مامانی زیر گنبد روبروی ضریح ایستاده بود و دعا میکرد آروم رفتم کنارش و تو گوشش گفتم واسه نی نی منم دعا کن.باورش نمیشد هاج و واج نگام میکرد و بعد کلی ذ...
18 تير 1393

خبر خوش

به نام اویی که تورا به ما هدیه داد.... دختر قشنگم از امروز به امید خدا تصمیم گرفتم تا از تو و برای تو بنویسم .از همان آغازین لحظه زیبایی که خداوند مهربان تورا به ما بخشید. من و مامان بزرگت اونروزها رفته بودیم سبزوار چون عقد دایی حسن بود. در یک صبح افتابی و  قشنگ زمستانی که  مصادف بود با دوشنبه 92/12/19 من با خاله زهره برای ازمایش خون به ازمایشگاه زرگریان سبزوار رفتم.تا اونروز به هیچ کس نگفته بودم ولی خودم وجود تورو احساس میکردم. غروب بود که با یاسمن(دخترخالم) به بهانه خرید رفتیم بیرون ومن اونجا به یاسمن گفتم که میخوام جواب ازمایش رو بگیرم.جواب رو که گرفتم تو همون ازمایشگاه بازش کردم از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنج...
18 تير 1393