هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

خدایا شکرت،شکر

دختر قشنگ وشیرینم.امروز صبح یعنی 93/6/5 با یه حال دیگه ا ز خواب بیدارشدم.داشتی تکون میخوردی اینش متل روزای قبل بود ولی اونقدر محکم تکون میخوردی که شکمم بطور خیلی واضحی  اینور اونور میرفت. این اولین بار بود که این حرکتاتو میدیدم خیلی ذوق کرده بودم اونقدر که کلی خندیدم و قربون صدقت رفتم.تازه کلی تو رختخواب موندم و هی نگات کردم .نمیتونستم چشم از شکمم بردارم.قربونت برم بیصبرانه روزها رو میشمارم تا تو رو در آغوش بگیرم و تو بغلم اینقدر دست و پابزنی و شادی کنی.انشالا  راستی پریشب واسه مامانی مهناز کیک درست کردم اخه تولدش 2 شهریوره. و همگی رفتیم اونجا و براش تولد گرفتیم .متل همیشه با دو تا نوه ها عکس انداخت .انشالا سال بعد تو...
5 شهريور 1393

خدارو شکر

سلام دختر نازو قشنگم.امروز صبح مصادف با 23 مرداد ماه 93 ،من و تو بابایی رفتیم سونو.و من و بابایی  دختر قشنگمونو دیدیم که بزرگترشده و سلامت و سرحال داره تکون میخوره.کلی ذوق کردیم و خدارو شکر کردیم بابت این هدیه قشنگش. امروز اولین روز هفته 27  بارداریمه و من خیلی خیلی خوشحالم که روز به روز دیدن و در آغوش گرفتنت نزدیکتر میشم.انشالا بسلامتی بدنیا بیای و تورو تو بغل بگیرم.آمین....   ...
23 مرداد 1393

نیایش

فرشته کوچولوی من  تو هنوز پیش خدایی و خیلی خیلی به اون نزدیکی. واسه سلامتی و شادی همه بچه ها و خودت و واسه همه پدرومادرها و مامان و بابای خودت خیلی خیلی دعا کن. از خدا بخواه تا همه بچه ها سالم و سلامت به آغوش مامان و باباهاشون بیان و خدا همتونو سالم و صالح واسه مامان و باباها نگه داره.دختر نازنینم واسه همه مامان و باباها دعا کن تا بتونن فرزندانی خوب و صالح تربیت کنن. واسه همه مامان وباباهایی دعاکن که دلشون یه فرشته کوچولو متل تو میخواد تاخدا هرچه زودتر نصیبشون کنه. واسه خودت و من و بابایی هم خیلی خیلی دعاکن.....   ...
19 مرداد 1393

تقدیم به دخترم

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت مال من باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی  خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر مادرت باشی همیشه کاش که یک سمت ، پدرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی  تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی  بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول تمام دلخوشی روز آخرم باشی ...
18 مرداد 1393

مسافرت

دخترکوچولوی قشنگم دوروز مونده به عید فطر من با مامانی و دایی حامد اینا رفتیم سبزوار. بابایی نتونست بخاطر کارش بیاد . بعداز ظهر چهارشنبه هم باهم رفتیم مشهد.من و تو و مامانی با خاله زهره و نیلوفر. صبح پنج شنبه یعنی نهم مرداد نود و سه من و تو با خاله زهره مهربون رفتیم حرم. گل من این دومین باری بود که همراه تو به حرم میرفتم.اونجا واسه تو و همه بچه ها و مامان باباهایی که منتظر یه فرشته کوچولون خیلی دعا کردم. انشالا خدا قبول کنه و تو و همه نی نی ها سالم و سلامت بیاید تو بغل ماماناتون    این مسافرت هم همراه تو خیلی خوش گذشت و جای بابایی مهربونت خیلی خالی بود. ببخشید اگه تو راه اذیت شدی و لی بجاش رفتیم زیارت. راستی تو این س...
18 مرداد 1393

پیدا کردن دکتر و بیمارستان

از روزی که فهمیدم باردارم تصمیم گرفتم زایمان طبیعی کنم گرچه قبلا خیلی میترسیدم ولی وقتی باردار شدم و بیشتر در این مورد مطالعه کردم تصمیممو گرفتم و همش از خدا میخوام که کمکم کنه تا زایمان راحتی داشته باشم. انشالا از ابتدای بارداریم همش در گیر پیدا کردن یه دکتر خوب و یه بیمارستان خوب بودم که تو کرج بیمارستان خیلی خوب نداره واسه همین میخواستم برم تهران.ولی وقتی بیشتر پرس و جو کردم گفتن واسه زایمان طبیعی یکی از مهمترین عوامل نزدیکیه بیمارستانه.... حالا موندم چیکار کنم ولی تقریبا راضی شدم که برم بیمارستان کسری.همشو بخدا سپردم انشالا که بخوبی و خوشی زایمان کنم و دخمل خوشگلم بسلامتی بیاد توبغلم. انشالا واسه همه مادرها بسلامتی بگذره. ...
18 تير 1393

خرید واسه دخملی

از اونروز به بعد که فهمیدم یه دخملی خوشگل دارم افتادم به خرید کردن.همه میگفتن زوده اما من دوست داشتم تو خریدهات باباییتم همراهم باشه و باباییت فقط همونروزها وقت داشت واسه همین کل خریدامونو تو دوهفته کردیم و تقریبا اوایل تیر بود که همه وسایلتو چیدم یعنی من اونوقت تازه چهارماهم پرشده بود ولی اتاق دخترکم آماده آماده بود!   ...
18 تير 1393

خبر خیلی خیلی خوش

دختر نازنینم روزهای اردیبهشت برای همه مابه سختی گذشت ولی خدای مهربون بازهم لطف بی حدو نهایتش رو شامل حال ما کرد و اونروزها بسلامتی گذشتند. در عصر شنبه 93/3/10  من و بابات با هم رفتیم سونوگرفی دکتر نوحی تو چهارراه طالقانی.اونروز هنوز نمیدونستم میشه تعیین جنسیت کرد یانه. آخه من و بابات خیلی دلمون دختر میخواست اما از وقتی فهمیدم باردارم سپردم به خدا .آخه نمیخواستم چیزی رو ازش به اصرار بخوام گفتیم راضییم به رضای خودش هرچی خودش مصلحت بدونه. خلاصه وقتی دکتر داشت سونو رو انجام میداد و به منشیش اروم میگفت تا تایپ کنه یه دفه با صدای خیلی ارومی گفت چه دختر قشنگیه!!! منو میگی اصلا باورم نمیشد انگار خواب میدیدم از خوشحالی تو پوست خودم نم...
18 تير 1393

عید 93

دختر گلم روزها خیلی خوب و قشنگ میگذشت. بهار 93 رسید  .امسال با سالهای قبل خیلی فرق میکرد چون دیگه من و بابات تنها نبودیم امسال سرسفره هفت سین سه نفر بودیم البته مامانی هم بود یعنی 4 نفر.عید امسال من و بابات خیلی خوشحالتر بودیم چون یکی دوهفته قبل ازعید ،خدا عیدی بزرگی به  ما داه بود. سر سال تحویل دعای هممون سلامتی تو بود.  نازنینم بیصبرانه منتظر آمدنت هستیم. ...
18 تير 1393