هیماهیما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

دخترم هدیه زیبای خدا

خرید واسه دخملی

از اونروز به بعد که فهمیدم یه دخملی خوشگل دارم افتادم به خرید کردن.همه میگفتن زوده اما من دوست داشتم تو خریدهات باباییتم همراهم باشه و باباییت فقط همونروزها وقت داشت واسه همین کل خریدامونو تو دوهفته کردیم و تقریبا اوایل تیر بود که همه وسایلتو چیدم یعنی من اونوقت تازه چهارماهم پرشده بود ولی اتاق دخترکم آماده آماده بود!   ...
18 تير 1393

خبر خیلی خیلی خوش

دختر نازنینم روزهای اردیبهشت برای همه مابه سختی گذشت ولی خدای مهربون بازهم لطف بی حدو نهایتش رو شامل حال ما کرد و اونروزها بسلامتی گذشتند. در عصر شنبه 93/3/10  من و بابات با هم رفتیم سونوگرفی دکتر نوحی تو چهارراه طالقانی.اونروز هنوز نمیدونستم میشه تعیین جنسیت کرد یانه. آخه من و بابات خیلی دلمون دختر میخواست اما از وقتی فهمیدم باردارم سپردم به خدا .آخه نمیخواستم چیزی رو ازش به اصرار بخوام گفتیم راضییم به رضای خودش هرچی خودش مصلحت بدونه. خلاصه وقتی دکتر داشت سونو رو انجام میداد و به منشیش اروم میگفت تا تایپ کنه یه دفه با صدای خیلی ارومی گفت چه دختر قشنگیه!!! منو میگی اصلا باورم نمیشد انگار خواب میدیدم از خوشحالی تو پوست خودم نم...
18 تير 1393

عید 93

دختر گلم روزها خیلی خوب و قشنگ میگذشت. بهار 93 رسید  .امسال با سالهای قبل خیلی فرق میکرد چون دیگه من و بابات تنها نبودیم امسال سرسفره هفت سین سه نفر بودیم البته مامانی هم بود یعنی 4 نفر.عید امسال من و بابات خیلی خوشحالتر بودیم چون یکی دوهفته قبل ازعید ،خدا عیدی بزرگی به  ما داه بود. سر سال تحویل دعای هممون سلامتی تو بود.  نازنینم بیصبرانه منتظر آمدنت هستیم. ...
18 تير 1393

خبردادن به مامانی

دختر قشنگم ما مشهد بودیم که  صبح روز 92/12/25 این خبر خوش رو به هانیه (دخترخالم) هم دادم و اونم کلی ذوق کرد و  به بهانه خرید رفتیم بیرون .یک صبح قشنگ بارونی بود و بارون میزد و ماهم زیر بارون قدم میزدیم رفتیم و از سونو گرافی شوریده وقت گرفتیم واسه بعداز ظهر و دوباره عصر به بهانه خرید بیرون زدیم .خلاصه بعداز ظهر که سونو رو انجام دادیم و برگشتیم خونه شب قرار بود با مامانی و هانیه بریم حرم.من تا اون وقت چیزی به مامانی نگفته بودم.منتظر یه وقت مناسب بودم.خلاصه اون شب باهم رفتیم حرم و وقتی مامانی زیر گنبد روبروی ضریح ایستاده بود و دعا میکرد آروم رفتم کنارش و تو گوشش گفتم واسه نی نی منم دعا کن.باورش نمیشد هاج و واج نگام میکرد و بعد کلی ذ...
18 تير 1393

خبر خوش

به نام اویی که تورا به ما هدیه داد.... دختر قشنگم از امروز به امید خدا تصمیم گرفتم تا از تو و برای تو بنویسم .از همان آغازین لحظه زیبایی که خداوند مهربان تورا به ما بخشید. من و مامان بزرگت اونروزها رفته بودیم سبزوار چون عقد دایی حسن بود. در یک صبح افتابی و  قشنگ زمستانی که  مصادف بود با دوشنبه 92/12/19 من با خاله زهره برای ازمایش خون به ازمایشگاه زرگریان سبزوار رفتم.تا اونروز به هیچ کس نگفته بودم ولی خودم وجود تورو احساس میکردم. غروب بود که با یاسمن(دخترخالم) به بهانه خرید رفتیم بیرون ومن اونجا به یاسمن گفتم که میخوام جواب ازمایش رو بگیرم.جواب رو که گرفتم تو همون ازمایشگاه بازش کردم از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنج...
18 تير 1393